تبليغاتX
ناگفته های زندگی من

ناگفته های زندگی من

خاطرات کودکی 3

سلام دوستای گلم اینم آخرین پست سال 90 امیدوارم سال خوبی رو در پیش رو داشته باشین، سال 90 یه جورایی برای من تلخ گذشت، ولی خدا رو شکرمی کنم که تونستم دوباره زندگیم و بسازم.

در دوران کودکی علاقه زیادی به ارتفاع داشتم، اینقدر که دائم نازمادر باید منو از روی دیوار و در می یوورد پائین. این وسط راه رفتن روی در و دیوار برای من هم یه تفریح بود و هم وسیله ای برای حرص دادن بزرگترا. همسایه دیوار به دیوار ما یه زن میانسال بود که شوهرش به رحمت خدا رفته بود و دو تا پسرم داشت . بدری خانوم زن جا افتاده و مهربونی بود و خیلی هم سختگیر . من از اون دل خوشی نداشتم، خیلی از من ایراد می گرفت و هر وقتم منو رو دیوار می دید جیغ می کشید و فوری مادرم و در جریان می گذاشت. نه اینکه دیوار ما مشترک بود، ایشون زود خبر دار می شدن.... وقتی می خواستم اونا رو حرص بدم می رفتم روی دیوار قدم می زدم یا می خوابیدم و دستام و از هم باز می کردم این بیچاره هم شروع می کرد به جیغ زدن و درخواست از خداوند که سرنگون نشم روی زمین، منم آآآآی ذوق می کردم. البته نا گفته نماند من خیلی ارتفاع رو دوست داشتم، نه اینکه همیشه بخوام اذیت کنم، بعضی وقتا دلم می گرفت یواش می رفتم بالای دیوار ، یا روی خرپشته و بازی می کردم، ولی     نمی دونم چرا هر کی منو می دید، انگار جن زده میشد. اول با تعجب دهنش باز می موند، و بعدم فوری دنبال بزرگتر من می گشت. و چقدر من در این مواقع عصبی می شدم. یه خورد و ریزایی هم که خیلی برام با ارزش بود و می بردم اون بالاها قایم می کردم، مثلا" سنگای رنگی... خلاصه من دنبال فرصتی بودم که از بدری خانوم به خاطر این اخلاق زشتش انتقام بگیرم، که یه روز دیدم ناز مادر داره با بابا  درد دل میکنه که این دودکش بدری خانوم بد جوری دود می کنه و تمام لباسای شسته منو کثیف می کنه، رو حیاط و نیگاه پر از دوده ست. ما رو میگی روی پای خودمون بند نبودیم، سریع از مغزمون یه نقشه توپ گذشت، تا عصر چند بار از دیوار پشت بوم خونه بدری خانوم رو دید زدم ببینم که کی لباساشو روی بند پهن می کنه، تا بلاخره حدود ساعت 5 دیدم به به روی بند حیاط پر از لباسای شسته شده هستش، منم فوری رفتم دو تا دستگیره از تو آشپزخونه برداشتم و سریع از روی پشت بوم خونمون خودمو رسوندم روی پشت بوم خونه بدری خانوم و به هر بدبختی بود دودکش آبگرم کن و از جاش در آوردم. دودکشو بردم طرف بند لباسا و خوب تکونش دادم، تمام دوده های داخل دودکش پراکنده شد رو هوا و آروم آروم ریختن روی لباسا و کف زمین، در حال انجام این حرکت زشت بودم که بدری خانوم از پشت شیشیه منو دید منم دودکشو ول کردم و با سرعت تمام رفتم تو اتاقم و پتو رو کشیدم روی سرم و خودمو زدم به خواب. صدای تلفن... معذرت خواهیهای مامان ...بعدم صدای قدمای ناز مادر به سمت اتاقم، ولی مثل همیشه تا متوجه شده بود من خودمو زدم به خواب نتونست بیاد و یه گوشمالی بهم بده... منم از ترس تنبه و داد بیداد واقعا" خوابم برد، وقتی چشمامو باز کردم هوا تاریک روشن بود، حسابی گرسنم شده بود، یک آن فکر کار دیروزم افتادم و تو دلم پشیمون شدم، کاش شیطونی نمی کردم. می دونستم نازمادر دوباره کلی ناراحت شده و مجبور شده سر خم کنه و معذرت خواهی. شروع کردم معذرت خواهی از خدا و قول دادن که دیگه اذیت نمی کنم فقط ایندفعه به خیر بگذره... از جام بلند شدم و رفتم طرف آشپزخونه یه چیز پیدا کنم برای خوردن که صدای بابا رو شنیدم که داشت نماز   می خوند، متوجه حضور سر سبز من شده بود بهم اشاره کرد جلوی روش بشینم، از ترس همونجا دو زانو نشستم، آخه بابا خیلی جدی بود و مثل مامان از شیطنتای من نمی گذشت. دیگه حساب کار دستم اومد، می دونستم بدری خانوم شب اومده پیش بابا و درددل کرده، وااای خدای من، بابا نمازشو سلام داد و دست منو محکم گرفت و گفت: ببین سارا چون مامانت منو قسم داده کاری به کارت ندارم، ولی اینبار همسایه ها رو اذیت کنی چنان ادبت می کنم که نتونی از خونه بری بیرون(البته همش خالی بندی بود)، آخه بچه من چی بهت بگم، مگه آزار داری که از صبح تا شب باید بدن این مادرتو بلرزونی، بدری خانوم بیچاره یه زن تنهاست، آسم داره آخرش از دست تو یه بلایی سرش می یاد، یه خورده فکر کن، مادر بیچارت دیشب از سر درد خوابش نمی برد، سارا بابا یکم فکر داشته باش.

من مثل یه موش دو زانو نشسته بودم و زل زده بودم تو صورت بابام ، لام تا کامم حرف نمی زدم، می دونستم اگه بابا یکم حرف بزنه خالی میشه و اصلا" یادش میره من چیکار کرده بودم(چقدر باهوش بودم اونوقتا) ... بابا گفت و گفت تا به اینجا رسید که: حالا مثل یه دختر خوب پا میشی میری جارو، خا ک انداز و بر میداری میری خونه بدری خانوم حیاطشو جارو می زنی بعدم با تاید می شوری وای به حالت اگه بیام و ببینم خرابکاری کردی.

دیگه بدتر از این نمیشد، عین کلفتا با شکم گرسنه صبحی باید می رفتم و حیاط بدری خانوم و تمیز می کردم ،هر چی معطل کردم مامان بیاد و وساطت کنه فایده ای نداشت، بابا یه روسری هم بهم داد ببندم روی سرم که موهام کثیف نشه، رفتم رو حیاط جارو رو برداشتم و رفتم به طرف خونه بدری خانوم، قدم نمی رسید زنگ بزنم، شروع کردم به در زدن. انگار سرکار خانوم می دونستن من قدم رنجه می کنم چون زود در خونه رو باز کرد ، منم بدون سلام و احوالپرسی رفتم طرف حیاط و کارم و شروع کردم. این دوده های لعنتی مگه پاک میشدن ... وقتی کارم تموم شد ، پسر بدری خانوم داشت می رفت سر کار، با خنده گفت: چطوری سارا، چیکار کردی اینقدر مادر من عصبانیه؟ منم دستمو زدم به کمرمو جواب دادم: ااااا مامان شما آدمه مامان من آدم نیست که هر روز از این دودکش لعنتی کلی دوده می ریزه تو خونمون، بی تربیتا، تو پسر گنده نمی تونی یه آبگرمکن درست کنی ، فقط بلدی حرف بزنی، بعدم مامانت هیچیش نیست، برو بهش بگو بابام نه دعوامم کرد نه کتکم زد، حالا هر شب بیاد شکایت منو بکنه.... داشتم تند تند حرف می زدم که متوجه شدم بدری خانوم غش کرده از خنده، با آغوش باز اومد طرفمو منو بغل کرد، چند بار منو بوسید و با ناز و نوازش بردم تو ساختمون ، کلی ازم دلجویی کرد و بهم صبحونه و چایی داد خوردم، بهم گفت: عزیزم من مریضم، اعصابم خورده، دختر ندارم بهم کمک کنه، تو باید به جای دخترم باشی، بهم کمک کنی ، رو دیوار راه رفتن که کار آدمیزاد نیست، الهی قربونت برم نرو رو دیوار آخه تو یه چیزیت بشه من دیگه دختر ندارم، همین امروزم یه تعمیر کار می یارم آبگرمکن و درست کنه مامانت اذیت نشه خوبه. کم کم نیش ما باز شد و آشتی کردیم. همون روزم آبگرمکن درست شد ولی علاقه بیش از حد من به ارتفاع مانع میشد که به قولم عمل کنم، یادش به خیر بعضی وقتا رو دیوار می خوابیم و ابرا رو نگاه می کردم، چقدر شکلاشون قشنگ بود....

 

 

چند وقت پیش دلم خیلی گرفته بود تصمیم گرفتم برم سراغ خونه قدیمیمون ، تو کوچه بچگیهام قدم زدم، از وجب به وجبش خاطره داشتم، به خونه یکی از همسایه ها سر زدم، دلم گرفتّ خیلی دلش پر بود بهم گفت دیگه این کوچه صفای گذشته ها رو نداره، دو تا از پسرای عصمت خانوم معتاد شدن، دختر یکی از همسایه ها طلاق گرفته... چرا اینقدر زمونه نامرده، مگه چیکارش کردیم که اینقدر ناسازگازه باهامون... توراه برگشت بدری خانوم و دیدم خیلی پیر شده بود ولی منو شناخت، بغلم کرد و منو بوسید از زندگیم پرسید و گله کرد از بی معرفتیم، خیلی اصرار کرد برم باهاش چایی بخورم اما من کلی کار داشتم و حقیقتش نمی تونستم جلوی اشکام و بگیرم، یادآوری اون دیوار ، اونهمه خاطرات خوش، چایی های خوش عطرو بو... وقتی نشستم توی ماشین سرم و گذاشتم رو فرمون و کلی گریه کردم، خیلی دلم می خواست یه بار دیگه برم روی اون دیوار و ببینم، شاید هنوزم سنگا و تیله هام اونجا باشن، می خواستم روی اون دیوار دراز بکشم و ابرا رو نگاه کنم، آسمون آبی، فکرای قشنگ... بعدم بدری خانوم برام چایی بریزه... با خودم فکر   می کنم یعنی آسمون اونجا هنوزم اینقدر قشنگه، یعنی هنوزم تو آسمون پر از شکلای قشنگه....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 11:13  توسط سارا  | 

خاطرات کودکی 2

((کاش میشد سرنوشت را از سر  نوشت)) 

حدود شش سالم بود، علاقه زیادی به دنیای ماوراء طبیعه داشتم و هر وقت یکی در مورد روح و اجنه صحبت می کرد دو تا گوش داشتم دو تا دیگه هم قرض می گرفتم و گوش می کردم و صد البته این هم شده بود یه وسیله که هر وقت می خوام یکی رو بترسونم شروع کنم به تعریف کردن که آره این چیزا وجود داره و فلان جاست. 

القصه ته کوچه ما یه خونه نیمه ساز بود، که من برای بچه ها قصشو گفته بودم... که یه شب وقتی یکی رد میشده دیده اونجا روشنه و وقتی رفته.... بگذریم.... من و بچه های همسایه هر روز عصر تو کوچه هفت سنگ بازی می کردیم ، من همیشه موقع بازی می رفتم سمت اون ساختمون و کاری می کردم که توپ بیفته تو زیزمین اون خونه، بچه ها هم که جرات نمی کردن از نیم متری این ساختمون رد بشن. اونوقت گروه ما با خیال راحت می تونست سنگا رو بچینه و برنده بشه، تازه بعدشم کلی باید نازمو می کشیدن تا می رفتم توپو برای ادامه بازی براشون بیارم. یادمه یه روز بعد از پنج شش دور برنده شدن بچه ها خسته شدن ، قرار شد بشینیم و حرف بزنیم، هر کسی یه چیزی می گفت: یکی جک تعریف کرد، یکی ماجرای دعوا تو مدرسه... تا بلاخره من رشته کلام و به دست گرفتم و شروع کردم به قصه جن و پری گفتن. بمیرم که 15 تا بچه قد و نیم قد (که البته یکیشون داداشم بود که از من دو سال بزرگتر بود) چشماشونو دوخته بودن به دهن منو هیچکدوم جرات پلک زدن نداشتن.

داداش من هر وقت می ترسید شب رختخوابشو خیس می کرد اون شبم از همون شبا بود. از اونجا که مادرم بینهایت تمیز و وسواسی بود، داداشم صبح زود با گریه اومد سراغ من، که حالا چیکار کنم مامان دعوام میکنه منم بعد از یه فکر کوتاه بهش گفتم خوب رختخوابتو می بریم رو پشت بوم خونه و یه جایی پهنش می کنیم تا تو آفتاب خشک بشه، با کمک هم تشک و بردیم رو پشت بوم.... شب موقع خواب داداشم دوباره اومد سراغ منو با التماس ازم خواهش کرد برم و تشکشو بیارم، داداشم خیلی ترسو بود و با ماجراهایی که من براش تعریف می کردم بیچاره از سایه خودشم وحشت می کرد. خلاصه بعد از گرفتن چند تا شکلات و وعده وعید راهی پشت بوم خونه شدم، تشک و انداخته بودیم رو یه چهار پایه، منم با خونسردی رفتم به سمت چهار پایه و یه گوشه تشک و گرفتم... که یکدفعه یه چیزی محکم خورد تو سرم و تشکم افتاد روی سرم. ما رو میگی نفسمون بالا نمی اومد، به خیال خودمون اجنه اومدن با پتک زدن تو سرم، جلوی دهمنو گرفته بودم که صدام در نیاد، از زیر تشک سرک کشیدم یه سایه هایی می یومدن و می رفتن فکر کنم یه یکساعتی رو اونجا بودم... دیگه دیدم نمیشه دست روی دست بذارم همینطور که تشک و انداخته بودم روی سرم از جام بلند شدم و دویدم به سمت در پشت بوم. تشک و پرت کردم تو اتاق داداشم و خودم رفتم تو رختخوابم ولی مگه می تونستم بخوابم از ترس ، تمام ماجراهایی که برای بچه ها تعریف کرده بودم می یومد جلوی چشمم... ااااای خدا...  با اینکه سنم کم بود ولی اینقدر کله شق بودم که حاضر نمیشدم برم پیش مامانم بخوابم، تا خود صبح نشستم....بعد از اینکه صدای مامان و بابا رو شنیدم که بیدار شدن بدون هیچ معطلی رفتم سمت پله ها و راه پشت بوم خونه رو در پیش گرفتم، آخه شنیده بودم اجنه تو روشنایی نمی یان سراغ آدما ، فکر می کنین چه صحنه ای رو دیدم.....

داداشم برای اینکه تشکش از روی چهارپایه نیفته قفس کبوتراشو گذاشته بود بالای پهارپایه روی تشک، وقتی من تشک و کشیدم قفس می خوره تو سرم، کبوترا هم از قفس میان بیرونو، دیگه اینور و  اونور می پریدن و سر و صدا می کردن، من هم از همه جا بی خبر فکر می کردم اجنه با چوب بالای سرمون وایسادن و باهم حرف میزنن...هر چی بود من تا چند روز از سر درد به خودم می پیچیدم ، از اونروزم دیگه هیچوقت از این قصه ها برا کسی تعریف نکردم... نمی دونم شایدم اون ضربه باعث شد مغزم یه تکونی بخوره ... 

این روزها خیلی تلخ شده ام تلخ، کاش خاطرات کودکی دوباره تکرار میشد، کاش می شد بدون هیچ دلواپسی خندید، کاش میشد.....

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 15:34  توسط سارا  | 

خاطرات کودکی قسمت اول

سلام دوستای خوبم راستش نمی دونم از کجا شروع کنم، خاطرات کودکیم و زیاد به خاطر دارم ولی جسته و گریخته، دلیلی که از همین ابتدا این مطلب و می نویسم اینه که اگه خاطراتمو دنبال کردین و دیدین یه جاهایی از نظر زمانی به هم نمی خونه بدونین دلیلش چی بوده...

 

درست یادم نمی یاد چند سالم بود، ولی وقتی از مادرم پرس و جو کردم گفت: حدودا" چهار ساله بودی که این اتفاقات پیش اومد. خوب یادمه دلم نمی خواست دختر باشم، و همیشه گریه می کردم که موهامو کوتاه کنن و گوشواره هام و در می آوردم و قایم می کردم. تازه اگه یکی از پسر بچه های تو کوچه بهم می گفت تو که دختری یه کتک مفصل می خورد و چند روزی از بازی کردن تو اون کوچه محروم میشد. کلا" ازدختر بودن و مخصوصا" از این دخترای افاده ای بدم می یومد. تو کوچه بالایی ما یه دختر نازک نارنجی و البته خیلی زیبا بود. حدودا" 13 ساله بود و تازه ازدواج کرده بود، چون خیلی بچه سال بود و وضع پدرشم خوب ، شرط گذاشته بودن دخترشون تا مدتی با خودشون زندگی کنه، تا راه و رسم زندگی رو یاد بگیره . اونوقتا رسم بود همسایه ها زیاد دور و ور هم جمع میشدن و باهم صمیمی بودن. این شاهزاده خانوم هم زیاد دلشون می گرفت و همیشه یا تو بازار و کوچه ولو بود یا خونه همسایه ها. من هم چون نگهبان کوچه خودمون و دو تا کوچه اونورتر و اینورتر بودم، پشه رد میشد آمارشو داشتم. شاهزاده خانوم هم از من زیاد خوشش نمی یومد، معتقد بود که من یه بچه شیطون و بی ادبم که اصلا" شبه دختر بچه ها نیستم ، هر باز اونو می دیدم یه جوری این بی ادبی رو نشونش می دادم، یه بار توپ می زدم تو سرش، یه بار گرد و خاک می کردم که مجبور بشه بره خونه و سرتا پای لباساشو عوض کنه، یه بار آب می پاشیدم بهش، خلاصه دست خالی ردش نمی کردم، اونم سریع به مامانش می گفت و مامان جانشونم می ذاشتن کف دست گل مادر من ، القصه اونروز هم از همون روزهایی بود که ایشون با لباسهای فاخر و صورت بزک کرده از دم در خونه ما رد میشد ، من هم که همیشه چند تا موش و سوسک و مارمولک آماده داشتم ، تا اونو دیدم سریع رفتم از تو جعبه رویاییم یه موش درآوردم و طوری وانمود کردم که این موش داره منو گاز می گیره و اونو پرت کردم طرف شاهزاده خانوم، حالا اونو میگی از ترس داشت می مرد فقط جیغ میکشید و خودشو میزد منم که یعنی ترسیده بودم ، رفتم تو خونه و درم بستم . روی پله حیاط منتظر زنگ تلفن بودم که مادر شاهزاده خانوم گل مادر را روشن فرموده و ما به سزای اعمالمون برسیم. البته این انتظار زیاد طول نکشید و گل مادر با صورت برافروخته اومد سراغ من و کلی دعوام کرد ( البته گل مادر بیشتر به خودش نهیب می زد، مثلا" می گفت الهی من بمیرم که تو اینقدر این دختره رو اذیت نکنی، خدا بگم چیکارم بکنه که تو اینقدر شری، خدا منو بکشه که اینقدر باید به خاطر کارای تو عذاب بکشم) بعدم دست منو گرفت و برد تو اتاق عقبی و با خشانت گفت اینجا میشینی ، تکونم نمی خوری، حق نداری دیگه از خونه بری بیرون بعدم در اتاق و قفل کرد و رفت .

انگار همه درای دنیا به روم بسته شده بود، البته بار اولم نبود هفته ای چند بار درای دنیا به روی من بسته میشد، اما اونروز اوضاع فرق می کرد گل مادر خیلی عصبی بود، مامان شاهزاده خانوم یه چیزی گفته بود که گل مادر از کوره در رفته بود. نمیشد التماس کنم که در و برام باز کنه، خودمونو زدیم به موش مردگی وهر چی گل مادر گفت، گفتیم چشم، تصمیم گرفته بودم به خاطر این پیروزی بزرگ جشن بگیرم. چند تا پشتی برداشتم و روی زمین چیدم و شروع کردم جست و خیز کردن روی اونا . یه نیم ساعتی که گذشت صداهای عجیب و غریبی به گوشم خورد، آروم وایسادم و گوش دادم، صدای خنده شاهزاده خانوم بود، چطور با اون بلایی که سرش آورده بودم جرات کرده بود بیاد تو کوچه ما اونم درست پشت پنجره اتاقی که من توش اسیر بودم. هر چی سعی کردم از پنجره بیرونو دید بزنم نشد، با چیدن پشتی زیر پام بازم قدم نمی رسید، بوی آش رشته می یومد ، یادم اومد دیروز گل مادر رفت خونه خدیج خانوم سبزی پاک کنه گفته بود فردا قراره آش رشته درست کنن.

 خونه ما دو نبش بود، یه طرفش یه کوچه پهن بود و طرف دیگش یه کوچه بن بست که ماشین رو نبود و همسایه ها برای جمع شدن دور هم می یومدن تو اون کوچه ، ولی اونروز درست اومده بودن زیر پنجره اتاق ما نشسه بودن، خوب می دونستم کار شاهزاده خانومه که منو تنبه کنه فهمیده بود من تو خونه هستم بلند حرف می زد و می خندید، حرصم در اومده بود کاری نمی تونستم بکنم، البته گل مادر هم تو خونه مونده بود، دلش نمی یومد منو تنها بگذاره و بره خوش بگذرونه. حال خودمو نمی فهمیدم، هر جوری بود باید می رفتم بیرون، چشمم افتاد به گلدون کنار اتاق، گلدونو برداشتم و زدم تو شیشه در اتاق و به یه چشم به هم زدن از شیشه در فرار کردم، مثل دیوونه ها یه سنگ برداشتم و سریع رفتم طرف کوچه پشتی ، اما یه آن با شنیدن صدای بازی بچه ها سست شدم ، اگه اونطوری با سنگ می رفتم طرف شاهزاده خانوم خیلی ضایع میشد و اینبار احتمالا" به گوش پدر جان می رسید ، ایشون دیگه با من شوخی نداشت. وایسادم و یه نقشه جدید کشیدم، رفتم طرف بچه ها و بهشون گفتم باید هفت سنگ بازی کنیم و برای اینکه ماشین بهمون نزنه میریم کوچه بغلی، اونا هم از همه جا بی خبر قبول کردن .به هر ترتیبی بود بازی شروع شد، زنای همسایه غرغر زدن ولی فایده ای نداشت. شاهزاده خانوم با دیدن من خودشو جمع و جور کرد و به مادرش نق می زد که خسته هست و می خواد بره خونه، ده دقیقه ای گذشت که من اصلا" نمی دونم چه اتفاقی افتاد که بین بچه ها دعوا شد و یکی دو تا سنگ بینشون رد و بدل شد و بازم نمی دونم کدوم از خدا بی خبری با سنگ صاف زد تو پیشونی شاهزاده خانوم و جیغ خودشو مادرش رفت رو هوا. بچه ها همه از ترس پا به فرار گذاشتن و منم به همچنین، گل مادر من از همه جا بی خبر رفته بود برای زندانی غذا ببره که متوجه شده بود شیشه شکسته و من نیستم، داشت از خونه می یومد بیرون منو دید که با عجله اومدم داخل، یه چیزایی دستش اومده بود ولی ترجیح داد چیزی نگه و چیزی نشنوه، فقط با اشاره بهم فهموند برم تو اتاق، منم سریع رفتم تو اتاق و خودم و زدم به خواب، جدی جدیم خوابم برد. فردا صبح که طبق معمول آفتاب نزده ازخواب بیدار شدم و تصمیم داشتم برم یه سری به کوچه بزنم، گل مادر خواب آلوده جلومو گرفت و گفت : سارا تو که با سنگ نزدی تو سر اون دختره، منم که عادت نداشتم دروغ بگم، سرمو انداختم پایین، گل مادر با ناراحتی سرم و گرفت بالا و گفت: سارا جان این دختره بارداره، داره بچه دار میشه، دیروز مامانش پشت تلفن بهم گفت، همون وقتی که موش انداختی طرفش، حالا هم که سرش شکسته البته کسی ندیده که تو این کار و کردی ولی مامانش میگفت اگه بلایی سرش بیاد می یاد من و تو رو می بره زندان، من تا این حرف و شنیدم زدم زیر گریه و شروع کردم به التماس کردن به گل مادر که تو رو خدا یه کاری بکن، من می ترسم، قول می دم دیگه هیچوقت به اون کاری نداشته باشم حتی بهش نگاه هم نمی کنم، گل مادرم که طاقت دیدن بی قراریه منو نداشت، آرومم کرد و گفت دعا میکنه اتفاقی نیفته و منم بهتره از خونه بیرون نرم ...

اون ماجرا به خیر گذشت و منم دیگه بیخیال شاهزاده خانوم شدم، البته هیچکس به جز مادرم نفهمید که زدن اون سنگ کار من بوده و من بعدها فهمیدم که ماجرای زندانی کردن من و گل مادر هم ساختگی بوده برای اینکه من بیخیال اون دختربشم. و اینم بگم که وقتی بچه شاهزاده خانوم به دنیا اومد اخلاق من 180 درجه چرخید و زیاد می رفتم پیشش تا بچشو ببینمو باهاش بازی کنم و البته اونم هر وقت بچش بی قراری می کرد در به در دنبال من می گشت تا برم پیششون. سه سال بعدم یه خونه خیلی شیک ساختن و از اونجا رفتن و به قول خودش مستقل شدن . ناگفته نماند که ما تا سالها گه گداری برای عرض ادب واحترام با خانواده سری به ایشان می زدیم، تا یادشان نرود سارایی هم هست.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 14:11  توسط سارا  | 

جلد دوم رمان دو نیمه سیب (قسمت بیست و هشتم)

 

سلام به دوستای گلم، خوشحالم که تو این مدت منو راهنمایی کردین و داستانم و خوندین، اینم قسمت آخرش، فقط خواهش می کنم ازش کپی نگیرین... یه توصیه دوستانه: سعی کنید همیشه عشق رو تو دلتون زنده نگه دارین، عشق واقعی هیچوقت نمی میره ، خدا رو هیچوقت فراموش نکنین... بعد از این داستان تصمیم دارم داستان که نه خاطرات زندگی خودمو بنویسم امیدوارم بهم سر بزنین و نظراتتون رو بهم بدین


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 14:25  توسط سارا  | 

جلد دوم رمان دو نیمه سیب (قسمت بیست و هفتم)

 

خوب یادمه روز دوشنبه بود، من سر کار بودم ، نزدیکای ظهر بود که عمه مهوش به من زنگ زد، و ازم دعوت کرد عصر بریم خونشون


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 9:45  توسط سارا  | 

جلد دوم رمان دو نیمه سیب (قسمت بیست و ششم)

 

نیما زودتر از اونی که فکرشو می کردیم برگشت، وضعیت جسمی و روحی من خوب بود، اوضاع خونمون دوباره رو براه شده بود و من از این بابت بارها خدا رو شکر کردم، چند روزی به عید مونده بود ، اونشب همه دورهم شام می خوردیم که بابا ما رو غافل گیر کرد:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعت 12:4  توسط سارا  | 

جلد دوم رمان دو نیمه سیب ( قسمت بیست و پنجم)

 

نسیم خنکی به صورتم می خورد، عمو حسن منو بوسید و بعد گفت: تو نباید همراه من بیای، نیمای من تنهاست داره گریه میکنه، ... عمووووو نیما دیگه نمی یاد،


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 14:22  توسط سارا  | 

تبریک به دوستان

 

کسی قدم به حرم٬ بی مدد نخواهد زد

بدون واسطه٬ دم از خدا نخواهد زد

گدای کوی رضا شو که آن امام رئوف

به سینه احدی دست رد نخواهد زد

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 8:10  توسط سارا  | 

جلد دوم رمان دو نیمه سیب (قسمت بیست و چهارم)

ساعتها باهم صحبت کردیم ، در مورد اتفاقاتی که افتاده بود ، ندا از همه روزای بدون من گفت، که چقدر سختی کشیده، چطور منو از خدا پس گرفته، پیش کی رفته،


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 15:28  توسط سارا  | 

روایت عاشقی

 

عشق مرا وادار کرد صبور باشم

عشق مرا وادار کرد سر به  زیرباشم

عشق مرا وادار کرد لبخند بزنم ، حتی به کسانی که دوستشان ندارم

عشق مر وادار کرد خاموش باشم

و عشق....

من برای بقای عشق خود سرکشی را کنار گذاشتم

برای بقای عشقم از طوفان به نسیمی ملایم بدل شدم

با کاستیها ساختم...

با تنهائی خو گرفتم....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 9:3  توسط سارا  |